می خوام براتون امروز داستانی رو بگم که جالبه و کمی درام عاطفی ....
یه روزی من داشتم می رفتم بیرون که در بازار قدم بزنم در یکی از پاساژها می رفتم که ناگهان چشمم
به یک پسری افتاد دوباره با حالت مبهوت نگاهش کردم . بیچاره اونو می گی متعجب بود که چرا یک نفر باید با این حال به او نگاه کند غافل از اینکه اون نمی دونست من اورا شبیه فردی دیدم که می شه گفت دوسش دارم . ولی هنوز هم با اینکه به دقت بهش نگاه کردم نفهمیدم که او بود یا نه .
به هر حال حتی اگه اون هم نبود ولی لااقل باعث شدم تو مخش رفتم . حالا می گین از کجا فهمیدم ..
اون یه جویری نشون داد انگار که اصلا نگاه های متعجب مرا جدی نمی گیرد ولی به محض اینکه به بیرون پاساژ رفتم و منتظر تاکسی شدم چند دقیقه بعد دیدم که اون باعجله به این طرف و آن طرف به دنبال من می گردد که ناقافلی منو دید که اورا دیدم شرمنده شد و آروم سرشو انداخت و رفت داخل پاساژ .
البته قصه اون کسی رو که دوسش دارم چون محرمانه است گذاشتمش ادامه مطالب.
هر کی دوست داره بقیه داستانو بدونه بیاد ادامه مطالب
ادامه
مطلب
|